۱۳۹۰ آبان ۵, پنجشنبه

تا شاید



گاهی دلی را شکسته‏ایم. بدون آن‌که بدانیم چه دردناک است شکستِ دل. شبیه سرباز مستی بوده‏ایم که دشنه‌ای در یک دست و باده‌ای در دست دگرش دارد و هی دور می‌چرخد و عربده می‌کشد. دوری که هر ناظری را به دوار می‌اندازد. و عربده‌ای که پرده‌های گوش را می‌درد. سربازی که دشنه‌ را بر تن هر کس که تواند فرو می‌کند. هر که به او نزدیک‌تر باشد، دشنه بیشتر فرو می‌رود، و زخم عمیق‌تری بر جای می‌گذارد. چه مصیبتی است دشنه‌ای که بر قلب خورد. قلبی که پناهش بوده‌ایم و انتظار آغوشش را تیغ کرده و بر جانش زده‌ایم. و تخم دردی را در وجودش کاشته‌ایم که به دل نمی‌ماند، اما از یاد هم نمی‌رود. که جفا دردی عجیب دارد و یادی کشنده‌تر از آن.
ما مست بودیم. عقل را دم می‌خانه رها کردیم. عشق را لای لباس‌های فاحشه‌ای فراموش کردیم. و چشمانمان را بر درخشش اشک ستاره‌ای که چکید و بر آب افتاد و نیلوفرمان شد بستیم.
حال که عقل و عشق را، یکی در زباله‌‏های پشت می‏خانه و دیگری را در بازار برده‏فروش‏ها یافته‌ایم. توانایی هیچ جبرانی نداریم. و روی نگاه خیره حتا. تنها باید در آغوش خود با اشک، زهر را بشوییم و آن‌قدر بر زخم‌ها بوسه زنیم تا شاید در تاریخ ببندند.

۱۳۸۹ آبان ۲۴, دوشنبه

کودکانه

آیا بوسیدن مادرش درست بود یا بوسیدن مادرش غلط بود؟ اصلن بوسیدن چه معنی داشت؟ آدم صورتش را اینجوری بالا می برد تا شب بخیر بگوید وبعد مادر آدم صورتش را پایین می آورد. این یعنی بوسیدن. مادرش لبهایش را روی گونه ی او می گذاشت؛ لبهایش نرم بود و گونه ی او را خیس می کرد؛ و صدای ریز کوچولویی از آنها در می آمد:ماچ. چرا مردم این کار را با دو صورت خود می کردند؟

:::چهره ی مرد هنرمند در جوانی - جیمز جویس

۱۳۸۹ آبان ۹, یکشنبه

داف و دیوانه



روزهای قبل از آنروزها
من   برای تو  ، شما بودم و
تو   برای من  ، تو
چه زجری کشیدیم که
شماِ  تو ، تو  شود و
توِ   من ، عزیزم،‏
       عزیزم،‏
حالا دیگر نه تو هستی و
نه شما و
نه عزیزم،‏
نه عزیزم؟


بگو
بگو چه صدایت کنم؟
بگو چه صدایت کنم که با   جانم   جوابم دهی؟

مرده شورِ کلمات را ببرند
که بودشان اعصاب سرویس می کند
و بودنشان، دهن

۱۳۸۹ آبان ۸, شنبه

شتاب کن

شتاب کن
دیر زمانی نمانده
در آستانه ی مرگم
هرچند عشق به زورمندیِ مرگ است
شتاب کن
دیر زمانی نمانده
آفتابِ زمستان اگرچه بی رمق است
اما آدم برفی ها بهار! را نمی بینند
شتاب کن 

۱۳۸۹ آبان ۲, یکشنبه

برای نخستین بار خواهم خوابید

کافکا در یکی از نامه های خود به ملینا یزنسکا ماجرای ابتلای خود را به بیماری سل شرح می دهد و به نکته ای اشاره می کند که برای شناخت شخصیت او و برخی آثارش اهمیت بسزایی دارد. کافکا می نویسد:«...بیماری من تقریباً سه سال پیش نیمه های شب با خونریزی شروع شد و من همان طور که در پی وقوع هر حادثه ی تازه ای پیش می آید ( بر خلاف آنچه بعدها به من توصیه کردند )  به جای  آن که در تختخواب بمانم، هیجان زده از جا بلند شدم. شک نیست که کمی ترسیده بودم. به سمت پنجره به بیرون خم شدم، به سمت میز شست و شو برگشتم. توی اتاق ‏ بالا و پایین رفتم، روی تخت نشستم - مدام خون، اما هیچ نگران نبودم، چون به مرور ، به دلیل خاصی، فهمیده بودم که در صورت قطع شدن خونریزی، پس از سه چهار سال بی خوابی، برای نخستین بار خواهم خوابید.»‏

تایپ

تایپ کردن رو دوست دارم.حتماً فکر می کنید به خاطر راحت طلبی یا هزار کوفتِ دیگه شبیه به همین دلیل احمقانه است. اشتباه نکنید. چون خواننده ی متن، هیچ وقت از اشک هایی که روی صفحه کیبورد ریخته شده، خبردار نمی شه.‏